مهندسی کامپیوتر free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

شاید تو را فراموش کرد ولی در آغوش گرفتنت را هرگز هرگز فراموش نخواهم کرد رقص دستانت را روی اندامم هنگامی که سر بر سینه لرزان تو می گذارم هنگامی که صدای تپش قلبت را تندتر از همیشه می شنوم . چون مرا در بر می گیری و ما فقط صدای نفسهایمان را می شنویم ، گاهی تند ، گاهی بریده بریده و در آن لحظه به روز جدایی می اندیشم که چگونه باید تمام اینها را فراموش کرد ! که چگونه باید بدون با تو ، گرمای تو ، دستان تو را فراموش کرد ؟! بوسه تو را شاید بتوان نشنیده گرفت ولی بوسه هایی که برمی چینم تا ابد در شکاف لبهایم خواهد ماند . اینهاست که من از آن می ترسم ، نه عشق ، نه تو ، نه دوستی
منبع : دفتر خاطرات سمانه دوست گلم

پرنده نمی دانست چگونه پرواز کند اما می خواست که بداند. پس قدم برداشت و گامهایش را بلندتر کرد تا اینکه دوید و چون چشم بست و بالهایش را گشود دیگر چیزی زیر پاهایش حس نکرد .
او وقتی چشم گشود خود را در اوج یافت . او فهمید که فاصله ی قدم برداشتن تا اوج گرفتن تنها یک چشم بر هم زدن است !
منبع : دفتر خاطرات سمانه

زندگي ، قصه مرد يخ فروشي است كه از او پرسيدند فروختي ؟ گفت : نخريدند اما ... تمام شد !
هرکه را خوابگه آخرمشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است و چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار.

پروردگارا ... به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم . دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم ... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم ... مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند.

در ميان جمع خودپسنديش را فرياد زد
تا تنـهائي اش را فراموش کند.

خدایا
در محبس تنهایی،
یا خفته در سرور آسمانیِ؛
اسیر زنجیر رنج،
یا آسوده در آرامشی بهشتی ...
خدایا کاش با من باشی

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که ازار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه است و بر وفق مراد است و خوب تنها تنها دل ما دل نیست تقدیم به یه معلم

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد میآید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشتهاید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود. گیرم متاسفانه تنابندهای گذارش به این طرفها نمیافتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقهای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوشقیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنهامقررفرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام
آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها
بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد.
و بعد...
کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند:
چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید.
خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
خدا را شکر که من هنوز می توانم بگويم :
*(( دوست دارم ))*

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه
پس دلم تا کی فضای قصه رو مهمونی یه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
، بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ایی نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم ، واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم ، یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم ، وایستا دنیا ، وایستا دنیا ، من می خوام پیاده شم !
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدایا چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل رو با خودت نبین
نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم ، واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم ، یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم ، وایستا دنیا ، وایستا دنیا ، من می خوام پیاده شم !